سلام . قبل از هر چیز شهادت حضرت فاطمه و فرزندان موسی بن جعفر شاهزادگان اقا علی عباس و شاهزاده محمد رو به همتون تسلیت میگم.....فکر کنم این ایام بهترین فرصته که یه ذره به خودمون بیاییم وبفهمیم کجاییم وچه کردیم و کجا میریم و چی میشه ؟و بعد هم حضرت فاطمه رو واسطه قرار بدیم تا بلکه خدا ما رو ببخشه ............اینجا ایستگاه متروکه است واسه همینم دیر به دیر سراغش میام «کمال همنشین در من اثر کرده شما ببخشید.»
ديگه داره يادم ميره
ديگه داره ياد ميره كودكي مو ، اون لطافت بچه گي مو
داره كدر ميشه اون دل شفاف بچه گيام
داره ميشه مثل حوض باغ پدر بزرگم
كه با رفتنش غم باغ حلقه زده توي جويباراش
ديگه ماهي هاي حوضك باغ ، نفسي براي خالي كردن توي آب زلالش ندارن
داره محو ميشه باغ كوچك بچه گيام
ميخوام بچه بشم ، مثل قديما ، با پدر بزرگم ، توي باغ ، ميون اون درختهاي كاج ، نفس بكشم
اما كجاست؟ پدر بزرگم رفت ، درختها هم رفتن
ميخوام بچه بشم ، برم توي كوچمون با بچه هاي همسايه با اون توپ پلاستيكي ، بازي كنم
مي خوام باز دوباره همه جا واسم يك رنگ بشه ، برم بغل مادرم و گرماي بدنشو حس كنم
مي خوام سكوت بدترين آهنگ زندگيم باشه و بدترين بغضم افتادن شكلات چوبيم روي زمين باشه
ديگه داره يادم ميره اون گرماي تنور مادر بزرگم و اون نوناي شبيه آدمكش
ديگه داره يادم ميره خاطرات شيشه ي بچه گيام
ديگه داره خاموش ميشه عطيه الهي من چون ميدونم با هر صداي نبض از تپش هاي قلبم كاسته ميشه
ميخوام فرار كنم از زمان ... از تاريكي ... ازساختمونهاي بلند خاموش ... از اين روزگار مه گرفته.
تقديم به عطيه وجودمان وطاهاي قلبمان وخاطرات كودكيمان
شايد عقربهاي ساعت برنگردند اما هميشه انسان قابليت انتخاب وتكرار داره هيچ وقت دير نيست ميشه بچه شد ميشه آب ، دريا وآيينه شد ميشه باز دوران بچه گيارو ساخت به اميد اينكه قلبهامون آب ... دريا و آيينه بشه وطلوع كنه منجي آسمان بشريت.
تك رنگي زمستان
مي خواهم
با شعر روسوايي بهار،بغض سر زمستان را بشكنم.
چه كسي
مي گويد بهار زيباتر از زمستان است.
بهار
با حيله ي رنگ ها ، خود را زيبا نشان ميدهد اما زمستان تك رنك زمين نه شبيه برگ هاي
پاييزي نه ثمره تابستانيست.
زمستان
تك رنگي خود را از زيباي قو ... از غم دريا ... از نفس خاموش شب ... از ان دل كودك
خفته در آغوش مادر هديه كرده است.
تا حالا
رنگ برف را روي پنجره دل زمين ديده اي؟؟؟
يـا
آن اشــك هاي پرنـــده ي زمستـــاني روي برفـها؟؟؟
طوفان دل زمستان از
تنهايي خاموش پرنده نيست از نقاب دل سنگي بهار است.
عاشق زمستانم ميدونيد چرا؟؟؟
چون يك رنگ و تنها
... بي كس و خاموش... وبي آلايشترين فصلهاست صاف و شفاف مثل بركه آبي كوچك جزيره
اي دل ققنوس ايستگاه متروكه
زمستان تنهايي خودش را با ماه شب تيره قسمت ميكند تا
شايد بغض سكوتش از كلبه گلي ش جدا نشود.
ميدونيد چرا زمستان
خيلي سرده ؟؟؟ چون آغوش معشوقي نيست تا خودشو تو دل اون حبس كنه.
من تنهاي رو در دل
برف دوست دارم و قدم زدن روي فرش سپيد زمين و گفتن راز دل كركس سياه را براي برف و
شنيدن راز او تا ايستگاه متروكه ام از غم خفته ي برف با خبر شود.
به اميد طلوع يك رنگي
و زمستاني شدن دلامون و آب شدن اشك يخي ابرهاي چشمامون...
شب آخر
اره میدونم شاید شب آخر باشه شب رهایی میدونم باید برم اما چرا در سکوت؟؟؟
من میترسم از خاموشی ... بغض سرد شب ... از جدایی ... من میترسم از شب مه الود تنهایی.
می خواهم فرار کنم از جدایی ... از شب تلخ تنهایی ... از این بغض شکسته در گلویم.
تا حالا صدای قناری رو شنیدی ؟؟؟ من شنیدم. میدونی چی میگه ؟؟؟
میگه من آزادی می خوام نه جدایی نه شب سوخته ی تنهایی و اواز من ازغم سرد قفس نیست از تنهایست.
من دیده ام اشک آواز قناری ... دل پرپر شده ی گل شب بو ... وکبوتر بی آشیانه را در تنهایی.
از سکوت میترسم اما ناله ی گل یاس را نمی خواهم فریاد جیرجیرک را نمی خواهم من صدای بال کبوتر را می خواهم نه خاموشی شب بی ستاره.
صدایی میاید شاید صدایی شیپور مرگم باشد شاید این حجت آخر من شود در این شب ماه گرفته و این صدا مرا فرا می خواند.
از طرف من و ایستگاهم تقدیم به همه ی قلبهای فشرده و احساسات خاموش و عشق های فراموش شده.